دلنوشته های مهدی طلبه

 

به تو من خیره می گردم ؛ به این جنگل ... به این برکه ... به خط نور ... به این دریا ...

به رقص آب ... به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛ بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ، از این مهتاب ... بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

زبانم گنگ و ذهنم کور ، تنم خسته ، دلم رنجور ... تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ... بی نور .... پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ، مثل یک آوار ... من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

خـدایــا دوسـتـت دارم "


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 19 فروردین 1393
ساعت 17:32  توسط م.ر  |  ارسال نظر(1)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

ابزار وبمستر